اتاق خواب بی اعتمادی ضرب المثل حافظه اعتماد

اتاق خواب: بی اعتمادی ضرب المثل حافظه اعتماد سخنان ضد و نقیض کم حافظه بودن پر حرف بودن حرکات اضافی بدن

گت بلاگز اخبار حوادث چندبار به خاطر توهم،نزدیک بود فرزند ام را خفه کنم ، نوعروسی که به‌خاطر شوهرش «شیشه»ای شد

«شیدا» زنی کم سن و سال بود. چشمانش گود رفته و چند دندانش هم افتاده بود. ولی در بعد صورت پریشان و افسرده اش قشنگی محوی دیده می شد. تلاش می کرد آثار زخم روی مچ

نوعروسی که به خاطر شوهرش «شیشه»ای شد/ چندبار به خاطر توهم،نزدیک بود فرزند ام را خفه کنم

عبارات مهم : زندگی

«شیدا» زنی کم سن و سال بود. چشمانش گود رفته و چند دندانش هم افتاده بود. ولی در بعد صورت پریشان و افسرده اش قشنگی محوی دیده می شد. تلاش می کرد آثار زخم روی مچ هایش را بپوشاند ولی آنقدر بریدگی ها زیاد بود که تلاش هایش نتیجه ای نمی داد.

آرام و قرار نداشت. هنگامی که از او خواستم داستان زندگی اش را تعریف کند، لحظه ای بهت زده نگاهم کرد و بعد هم بغضش ترکید. درحالی که بی وقفه گریه می کرد گــــــــفت: «10 سالی از ازدواج من و «جلال» می گذرد. آن موقع 16 سال زیاد نداشتم که به اصرار خانواده ام با پسر همسایه مان «جلال»، پای سفره عقد نشستم. با آن سن کم هیچ درکی از ازدواج نداشتم. با این حال بعد از ازدواج با مشورت بزرگ ترها همه تلاشم را جهت رضایت همسرم انجام می دادم.

چندبار به خاطر توهم،نزدیک بود فرزند ام را خفه کنم ، نوعروسی که به‌خاطر شوهرش «شیشه»ای شد

چند ماه اول بعد از عروسی مان به همین شکل گذشت ولی کم کم دیر آمدن های «جلال» برایم آزاردهنده شده است بود. هرچه به او می گفتم که شب ها از وحشت نمی توانم بخوابم و خواهش می کردم که سریعتر بیاید بهانه های متفاوت می آورد. اخلاقش روزبه روز بدتر می شد و همه چیز را هم گردن من می انداخت. به او شک کرده بودم. به همین خاطر مدتی رفتارهایش را زیر نظر گرفتم تا اینکه فهمیدم اعتیاد دارد.

البته خودش قبول نداشت و مدعی بود معتاد نیست و تفریحی شیشه و هروئین می کشد. درحالی که احساس می کردم دنیا روی سرم خراب شده است است بارها به جدایی فکر کردم ولی از آنجا که «جلال» را دوست داشتم نتوانستم با خودم کنار بیایم. از طرفی بعد از طلاق معلوم نبود چه شرایطی برایم پیش می آید. چون نمی توانستم روی حمایت خانواده ام حساب کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم بمانم و تحت هر شرایطی زندگی کنم.

«شیدا» زنی کم سن و سال بود. چشمانش گود رفته و چند دندانش هم افتاده بود. ولی در بعد صورت پریشان و افسرده اش قشنگی محوی دیده می شد. تلاش می کرد آثار زخم روی مچ

برخی می گفتند فرزند می تواند شوهرم را به زندگی پایبند کند. ولی تولد دخترمان هم فقط مشکلی به پرسشها مان اضافه کرد. «جلال» هم انگار نه انگار که پدر شده است بود آیا که حتی یک ساعت هم از شب نشینی و خوشگذرانی هایش کم نشد. دخترم چند ماهه شده است بود که مسئولیت زندگی فشارهای زندگی ام را دوچندان کرده بود. دست آخر تصمیمی گرفتم که حالا هیچ راه برگشتی ندارم. فکر می کردم «جلال» هم همان قدر که من دوستش دارم به من علاقه دارد و اگر ببیند من معتاد شده است ام دست از مواد برمی دارد و سربراه می شود. ولی هنگامی که به او گفتم می خواهم با تو مواد بکشم باور نکرد و مسخره ام کرد.

بعد هم جهت اینکه ثابت کند توان همراهی اش را ندارم، مرا پای بساط نشاند. ولی نخستین بار که شیشه کشیدم دیگر نتوانستم آن را کنار بگذارم. هر روز اوضاع بدتر شد. هنگامی که به خودم آمدم فهمیدم از همسرم هم زیاد وابسته و گرفتار مواد شده است ام. هنگامی که مواد بموقع به من می رسید مشکلی نداشتم ولی اگر خمار می شدم دیگر هیچ چیز و هیچ کسی را نمی شناختم. چندین بار حتی نزدیک بود به خاطر خماری و توهم دختر کوچولویم را خفه کنم. دیگر از این زندگی خسته شدم. حتی دخترم را به خاطر اعتیاد از من گرفته اند.»

اخبار حوادث – کشور عزیزمان ایران

چندبار به خاطر توهم،نزدیک بود فرزند ام را خفه کنم ، نوعروسی که به‌خاطر شوهرش «شیشه»ای شد

واژه های کلیدی: زندگی | فرزند | معتاد | ازدواج | اعتیاد | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz